تبليغاتX
هللویا هللویا هللویا

سلام

ببخشید که نبودم نتم خراب بود نتونستم بیام...شماهم که سنگ تموم گذاشتین با نظرهاتون

میگن خدا بهترین هدیه اش رو به بهترین بنده اش میده پس چرا تورو به من داد؟ ولی حالا مگه من چه گناهی کردم که تورو ازم گرفت؟

وای نمیدونین چقدر دلم میخواست آزاد شم.آزاد شم و بپرم.برم پیش پدرم تنها صاحبم تنها نگهدارنده ی حقیقیم! وای که چقدر دلم برای دیدنش بی تابه!چقدر خوب بود که زندگی منم مث خیلیای دیگه تموم میشد!فقط و فقط به خاطر این آیه الان اینجام و دارم نفس میکشم: "آیا نمیدانید که بدن شما معبد روح القدوس است که در شماست و آن را از خدا یافته اید و دیگر ازآن خود نیستید؟اول قرنتیان 19,20:6

پدر باور کن پسر کوچولوت دیگه طاقت نداره!پدر پسر کوچیکت دیگه دست کیو بگیره بجز تو؟؟؟مهربانترینم تشنه ام.تشنه ی تو.تشنه ی دیدار تو!!!

دوستای خوبم یه خواهش دارم اگه میشه تو دعاتون منو فراموش نکنین بخدا خیلی محتاجم!!

زندگی سرسره است

می کَنی دل از خاک

پله پله تا اوج

میروی تا پرواز

بعد ازآن بالا میخوری سر آرام

ذره ذره تا خاک...

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 22:25 توسط سپنتا |

عابدي در راه مشغول عبادت خدا بود .مجنون بدون اينکه بفهمد از بين او و مهرش رد شد. مرد نمازش راقطع کرد و گفت :هي چرا بين من و خدايم فاصله انداختي؟ مجنون به خود امد و گفت:منکه عاشق ليلي ام تو را نديدم تو که عاشق خداي ليلي هستي چگونه مرا ديدي؟

_¸,.-·´¨¯¨`·,¸¸,.-·´¨¯¨`·,¸¸,.-·´¨¯¨`·,¸¸,.-·´¨¯¨`·,¸¸,.-·´¨¯¨`·,¸¸,.-·´¨¯¨`·,¸¸,.-·´¨¯¨`·,¸_

بودنم را نخواهم چه کنم     زندگی را نخواهم چه کنم

زندگی اجبار است آمدنم را خواستند        گر که خواهم بروم کسی نیست کمک حالم

دستانم را بگیر که فقط تویی یاور من        گر تو کمک حالم نباشی چه کنم

آمدنم بودنم ماندم را خواستی رفتنم را نیز بخواه    گر تو نخواهی به چه پایی بروم

آسمان آبی جز سقفی و درختان سبز جز میله ای نیستند

                                                       گویی که در این دنیا من زندانی ام

گر که خواهم پرزنم کس برای تعلیم پرواز نیست                                                                     گر بخواهم که بمانم جز انتظار پریدن مگر چاره  ای دارم        

                               گویی  ممکن  نیست  پرگشودنم  آزادیم   پریدنم

                              سخت است دلتنگ بودنم پربسته بودنم آواره بودنم          

لطف دیدنت را ای مهربانم عطا فرما که دیگر ندانم سبب زندگی را

کاش ببینی پرواز پروانه ی غم را برروی گل پرپر شده ی ذهنم و آبشاراشکم را

                                                   _(¯`·._سپنتا_.·´¯)_

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 16:58 توسط سپنتا |

عید پاک یکی از روزهای تعطیل در سال مسیحی است که یکشنبه ای در ماه مارس یا آپریل است.  در این روز خداوندمان عیسی مسیح  پس از اینکه به صلیب کشیده شده بود دوباره زنده شده و برخاست (رستاخیز).

(خداوند ما عیسی)  بسبب گناهان ما تسلیم گردید و بسبب عادل شدن ما برخیزا نیده  شد . 

                                                                                  رومیان 4: 25

+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم فروردین 1387ساعت 9:56 توسط سپنتا |

به بهار کم مونده...ولی زمستون دل من تازه داره شروع میشه!

گلبرگهای دلم دارن پرپر میشن و برگهای سبز ذهنم همه ریختن...فکر میکنم این زمستونی که در پیش دارم طولانی ترین زمستون عمرم باشه...زمستونی که تمومی نداره و باعث میشه گل دلم بیدار نشه و شاخه های درخت ذهنم همیشه بی برگ بمونن

زنده بودن و زندگی کردن خیلی سخته مخصوصا" اگه بدونی هیچ وقت بهار نمیشه...

سهراب میگه چشمهارا باید شست جور دیگر باید دید

منم چشمهامو با اولین قطره ی اشکت شستم...شستم تا بتونم همه چیو خوب ببینم ولی تنها چیزی که دیدم این بود که نیمشه به کسی جز خودت اعتماد کنی! نباید کسیو دوست داشته باشی...نباید ساده خودتو ببازی...چون شاید اون فرشته ای که فکر می کنی برای نجاتت اومده جز شیطانی نیست که تورو همیشه تو جهنم تنهایی زندانیت میکنه!

موندن خیلی سخت شده هیچ وقت دلم ایتقدر هوای رفتن دکرده بود...

خیلی خسته ام خیلی...می خوام بخوابم تا ابد بخوابم...دربه در دارم دنبال یه آرامش کوچک می گردم یه کم خنده...!

کسی آدرسشو نداره؟؟؟

+ نوشته شده در شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 12:37 توسط سپنتا |

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم

                                                 شدم آن عاشق دیوانه که بودم

در نهان خانه ی جانم گل یاد تو درخشید

باغ صد خاطره خندید

عطر صد خاطره پیچید

یادم آمد که شبی باهم ازان کوچه گذشتیم

پر گشودیم درآن خلوت دلخواسته گشتیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم

تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

من همه محو تماشای نگاهت

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ی ماه فرو ریخته در آب

شاخه ها دست برآورده به مهتاب

یادم آید تو به من گفتی ار این عسق حذر کن

ساعتی ند بر این آب نظر کن

آب آیینه ی عشق گذران است

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است

باش فردا که دلت با دگران است

تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن

با تو گفتم حذر از عشق ندانم

سفر از پیش تو هرگز نتوانم

روز اول که دل من به تمنای تو پرزد

چون کبوتر لب بام تو نشستم

تو به سنگ زدی من نرمیدم نگسستم

باز گفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم

تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم

سفر از پیش تو هرگز نتوانم

اشکی از شاحه فروریخت

مرغ شب ناله ای کرد و بگریخت

اشک در چشم تو لرزید

ماه بر عسق تو خندید

یادم آید که از تو جوابی نشنیدم

پای در دامن اندوه کشیدم

نه گسستم

نه رمیدم

رفت در ظلمت غم آن شب و شبای دگر هم

نه گرفتی ازآن عاشق آزرده خبرهم

نه کنی باز از آن کوچه گذر هم

بی تو اما به چه حالی من ازآن کوچه گذشتم

 

+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 16:11 توسط سپنتا |

سلام

ولنتاین مبارک

+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 21:19 توسط سپنتا |

بازم سلام من دوباره برگشتم

امتحانا تموم شدو من بدو بدو برگشتم تا بیام تنها جایی که میشه آدم خودشو خالی کنن

راستی دوستای خوبم دلم خیلی براتون تنگ شده بود

cu

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 16:43 توسط سپنتا |

خواهرها و برادراي عزيزم دوباره سلام
اومدم ولي بازم زود ميرم....
ببخشيد که نيستم...آخه ميدونين که درس و گرفتاري و ....
مسيحا درياب بنده ي کوچکت را...
براي همتون آرزوي موفقيت و از هم بيشتر شادي رو دارم...مث من نشينااااا....
خداحافظي نمي کنم...چون بر ميگردم
دوستدار همتون سپنتا

+ نوشته شده در جمعه نهم آذر 1386ساعت 15:37 توسط سپنتا |

او به معناي دقيق کلمه ساده بود.به انداره ي شعرهايش,به انداره ي ترکيب هاي رنگ و خط در تابلوهايش.گاه خيال مي کردم کودک چهل و چند ساله اي است که مي خواهد هستي را تجزيه کند.با دل آسودگي و صفاي کودکانه اي مي خواست حقيقت را دريابيم.اده ترين حقايق را.ساعت مي توانست در يک جمع بزرگ ساکت بنشيند,اصلا سکوت با او بود.بخشي از وجود او بود.انگار در رود درون خود غرق بود.
اهل کاشانم
پيشه ام نقاشي است
گاه گاه قفسي ميسازم با رنگ,مي فروشم به شما
تا به آواز که شقايق در آن زنداني است
دل تنهايي تان تازه شود.
اين مرد,شاعر و نقاش بزرگوار ايران زمين,79 سال پيش همين روز چشم به اين جهان گشود.
چه زود گذشت سهراب...
و چه زود رفتي...
رفتي و مارو با يه دنيا بي تو بودن تنها گذاستي...سهراب دقتي فقط 52 سال داشت بر اثر سرطان خون از بين ما رفت.در حالي که هيچ وقت هيچ کس به اين زودي انتظار رفتن اونو نداشت.ولي نام و يادو خاطراتش همواره زنده است.
نمي خوام از مرگ صحبت کنم آخه هرچي باشه امروز تولد استاد گرانقدر و بزرگوارمون سهراب سپريه...
سهراب عزيز تولدت مبارک....
من گره خواهم زد...چشمان را با خورشيد...دلهارا با عشق...سايه هاربا آب...شاخه هارا با باد...

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 16:38 توسط سپنتا |

خيلي سخته که بغض داشته باشي ، اما نخواي کسي بفهمه ... خيلي سخته که عزيزترين کست ازت بخواد فراموشش کني ... خيلي سخته که سالگرد آشنايي با عشقت رو بدون حضور خودش جشن بگيري ... خيلي سخته که روز تولدت ، همه بهت تبريک بگن ، جز اوني که فکر مي کني به خاطرش زنده اي ... خيلي سخته که غرورت رو به خاطر يه نفر بشکني ، بعد بفهمي دوست نداره ... خيلي سخته که همه چيزت رو به خاطر يه نفر از دست بدي ، اما اون بگه : ديگه نمي خوامت

 

+ نوشته شده در جمعه ششم مهر 1386ساعت 15:6 توسط سپنتا |